تبلیغات
داستان|داستان کوتاه - توانگر زاده
توانگر زاده ای دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش بچه ای مناظره در پیوسته که صندوق تربت پدرم(سنگ قبر)سنگین است و کتابه آن رنگین و فرش رخام اندخته و خشت زرین در او ساخته.به گور پدر تو چه ماند:خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک بر او پاشیده؟                                       درویش پسر این بشنید و گفت:تا پدرت زیر آن سنگ های گران بر خود بجنبیده باشد /پدر من به بهشت رسیده باشد 

تاریخ : شنبه 11 مهر 1394 | 01:18 ب.ظ | نویسنده : امید جهانشاهی | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.
خرید بک لینک ارزان | خرید بک لینک دائمی